تبلیغات
موسسه فرهنگی هنری سبز گستر - غــم‌نــامـه-داستان
 
 
كاربر گرامی، خوش آمدید!   به موسسه فرهنگی هنری سبز خوش امدید
 
موضوعات سایت
بخش های سایت
  اخبار فناوری اطلاعات

  عكسهای دیدنی
  داستان های خواندنی
  مطالب خواندنی جالب
  مطالب اجتماعی
  مناسبتها
  مطالب مذهبی
  دانلود نرم افزارهای روز
  ابزار وب رایگان
  كدهای جاوا

پشتیبانی
 

لوگو سایت


 


لوگوی دوستان


تبلیغات سایت



عنوان این پست غــم‌نــامـه-داستان و از بخش داستان های خواندنی , می باشد


  غم‌نامه‌ای كه پدر برای خانواده نوشت و رفت در بازداشتگاه باز شد. یکی از سربازها، دو برادر به نا‌م‌های یاشار و بهرام را صدا زد و بعد آنها را بیرون آورد و دستبندی به دستان و زنجیری به پایشان زد. هر دو برادر، زیر چشمی نگاهی به هم انداختند و زیر لب چیزهایی به هم گفتند که یک‌دفعه، سرباز با صدای بلند از آنها خواست آرام بگیرند. بهرام رو به سرباز کرد و ادامه داد: امروز ما را به دادسرا می‌برید؟ سرباز گفت: آره. واقعا چطور دلتان آمد پدر خود را به قتل برسانید؟! دو برادر پس از شنیدن این گفته مکث کرده و پس از دقایقی سکوت سر را به پایین انداختن و به سنگ‌فرش راهروی اداره پلیس خیره شدند. جرات آن را نداشتند که بگویند پدر را به کدامین گناه کشته‌اند و فقط به یک نکته که او پدر خوبی نبود بسنده کردند.
 جیرینگ جیرینگ زنجیرها روی سنگ فرش اداره پلیس شنیده می‌شد و هر قدمی که برمی‌داشتند، انگار به آخر خط زندگی رسیده‌اند. یاشار و برادرش از وضعیت مادر و خواهرشان از سرباز سئوال کردند که سرباز گفت: آنها در بازداشتگاه زنان هستند، امروز آنها را هم به دادسرا می‌بریم. سرباز آنها را در اختیار مامور بدرقه دادسرا گذاشت و دور شد. دقایقی بعد آنها به همراه دو عضو دیگر خانواده سوار اتومبیل پلیس شده و با خروج از اداره پلیس به سمت دادسرا حرکت کردند. دل در دل هیچ‌کدام از آنها نبود. نمی‌دانستند باید در دادسرا چگونه علت قتل را بازگو کنند. چگونه از پدری صحبت کنند که یک مرتبه هم دست نوازش بر سر آنها نکشیده است. عقربه‌های ساعت بر روی ساعت9:30صبح جا خوش کرده بود که اتومبیل وارد حیاط دادسرا شد. متهمان پس از دقایقی در حالی که دستبند و پا بند فولادی به پاهای آنها زنجیر شده بود به همراه ماموران بدرقه به سمت سالن دادگاه حرکت کردند. همگی با هم صحبت می‌کردند و زیر لب چیزهایی می‌گفتند. منشی قاضی با صدا زدن افسر پرونده از متهمان خواست وارد اتاق قاضی شوند و از پدری بگویند که با نامهربانی‌هایش وپیروی از هوس‌های نفسانی‌اش خرمن زندگی را به آتش کشاند. دقایقی بعد در اتاق بازپرس باز شد و منشی وی از ماموران خواست متهمان را برای تحقیقات قضایی به اتاق بازپرس بیاورد. به این ترتیب همگی آنها وارد اتاق شدند و بر روی صندلی‌های قهوه‌ای رنگ مقابل بازپرس نشستند. بازپرس نگاهی به آنها انداخت و گفت: در پرونده آمده است که شما اعضای یک خانواده هستید و به اتهام قتل پدر خانواده در بازداشت به سر می‌برید. دقایقی سکوت همه جا را فرا گرفت تا اینکه با صدای هق هق گریه‌های مادر و دختر، سکوت فضا شکسته شد. مادر خانواده گریه‌کنان ادامه داد: آقای قاضی شما پدر هستید و می‌دانید که نام پدر مقدس است و او باید مهربان و سنگ صبور خانواده باشد. اما شوهرم هیچکدام اینها نبود و باعث آبروریزی خانواده بود. ببینید او بر سر اعضای خانواده چه آورده که به ناچار مرگ او را رقم زده و از مرگ وی ناراحت نیستیم. شوهرم مرد بدی بود، مرا کتک می‌زد و فقط خوش‌گذرانی‌هایش مهم بود و بس! زن برای چند لحظه در افکار خود فرو رفت و زندگی‌اش از آغاز تا حالا مقابل چشمانش نقش بست. با شنیدن صدای بازپرس پرونده که وی را صدا زد به خود آمد،‌ با گوشه روسری‌اش، اشکهایش را از روی گونه‌هایش پاک کرد و با کشیدن نفسی عمیق ادامه داد: 24 سال قبل به زور و تهدید وبا کتک‌هایی که از پدر معتادم خوردم، پای سفره عقد با شوهرم نشستم و زندگی مشترک‌مان شکل گرفت. از همان زمان باید با رفتار و اخلاق بدش می‌‌ساختم و به ناچار خود را برای یک زندگی سخت آغاز کردم. گمان می‌بردم با آمدن سه فرزندم دردی از این زندگی دوا می‌شود، اما بیهوده بود و زندگی آنها هم به تاریكی زندگی‌ام شد. چند مرتبه تقاضای طلاق دادم و شوهرم مرا به باد کتک گرفت تا از تصمیمی که گرفته بودم منصرف شوم. 

دو سال قبل بود که کم‌کم زمزمه ‌هایی از دوستان و آشنایان می‌شنیدم که شوهرم با زنان مختلف ارتباط پنهانی دارد. با شنیدن این حرفها زندگی بر سرم آوار شد. دیگر تحمل این همه رسوایی از سوی شوهرم را نداشتم. چند مرتبه او را تعقیب کردم و او را با چند زن در خیابان دیدم. دیگر مطمئن شدم حرف و حدیث مردم درست است. نمی‌دانستم چطور از بی‌شرمی‌های شوهرم در زندگی بگویم که یک روز فرزندانم، خودشان پدر را در خیابان دیدند و به رفتارهای نامناسب وی با خانواده پی بردند و حاضر به ادامه زندگی نبودند و هر روز از خدا مرگ او را طلب می‌کردند. یک هفته خواب و خوراک از اعضای خانواده گرفته شده بود و نمی‌توانستیم این‌همه رسوایی را تحمل کنیم. تا عاقبت، نقشه قتل وی را طراحی و آن را عملی کردیم... اکنون هم قانون هر مجازاتی برای ما در نظر بگیرد می‌پذیریم. شاید اگر شما هم در شرایط ما قرار داشتید چنین کاری را انجام می‌دادید! و بعد زد زیر گریه. در میان گریه‌های مادر، سه فرزند وی هم گفتند باور کنید حق با مادرمان است، ما زندگی مردی را گرفتیم که خانواده‌های بسیاری را بدبخت کرده بود. پدرمان تقاص هوسرانی‌های خود را داد. بازپرس، دیگر نمی‌دانست چه بگوید، به ناچار ختم جلسه بازپرسی را صادر کرد و دستور انتقال متهمان به زندان را داد تا به زودی محاكمه شوند

 :: لینك ثابت نویسنده : مهدی نظرات و پیشنهادات Comment  

مطالب پیشین

حضور سونگ ایل‌گوك، بازیگر نقش "جومونگ" در ایران
انتی ویروس پانداPanda Internet Security 2010
ویژه نامه ولادت امام زمان
اخبار اتی-2
اخبار اتی -قسمت اول
وی‍ژه نامه شهادت حضرت زینب
پشتیبانی آنلاین و رایگان از اطلاعات وبلاگ شما!
سایت هایی برای ارتباط آنلاین!
10 سرویس رایگان برای ارسال اس ام اس!
با گوگل یک سرویس دهنده ایمیل بسازید!
20 وب سایت ایده آل برای آپلود فایل!
آنلاین اسلاید بسازید!
30GB به فضای هارد خود اضافه کنید!
تبدیل فایل های شما به صفحات وب
ویژه نامه ولادت امام علی


اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
مهدی

آمار بازدیدكنندگان
امروز :
دیروز :
كل :

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :


لینكدونی
سایت بزرگ دزفول
اوا موزیك
سایت شمیم یار
فتوشاب انلاین
آرشیو لینكدونی

ارسال به دوستان
 
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

 

لینك دوستان

صفحه اصلی |  ارتبــــــــــــــاط با ما |  ایمیل |  طراح قالب |  صفحه خانگی



Powered By www.EbrahimOnline.ir | Email:Mr.Eshafiei@gmail.com