تبلیغات
موسسه فرهنگی هنری سبز گستر - داستان ضـد حـال
 
 
كاربر گرامی، خوش آمدید!   به موسسه فرهنگی هنری سبز خوش امدید
 
موضوعات سایت
بخش های سایت
  اخبار فناوری اطلاعات

  عكسهای دیدنی
  داستان های خواندنی
  مطالب خواندنی جالب
  مطالب اجتماعی
  مناسبتها
  مطالب مذهبی
  دانلود نرم افزارهای روز
  ابزار وب رایگان
  كدهای جاوا

پشتیبانی
 

لوگو سایت


 


لوگوی دوستان


تبلیغات سایت



عنوان این پست داستان ضـد حـال و از بخش داستان های خواندنی , می باشد

  راننده دستش را از شیشه بیرون برد و زود كشید تو.

- خیلی سرده! یادم نمی‌‌آد تو این سال‌ها هوا اینجوری شده باشه، خیلی سرده.

- بهش میگن 36!

- 36؟ یعنی چی؟ كد رمزه؟

این را مسعود كه با كیف اداری توی دستش، داد می‌زد كه كارمند شركت یا اداره‌ای است كه این موقع صبح با چشم‌های خواب‌آلود توی تاكسی نشسته است، از پیرمردی كه روی صندلی كنار راننده نشسته بود پرسید، پیرمرد بدون اینكه سرش را برگرداند، گفت:

- حق داری ندونی پسرم! قدیم‌ترها می‌گفتن از 36 باید ترسید! منظورشون این بود كه 36 روز بعد از عید یه سرما میاد، یا بارون یا سیل! امسال 36 اومد، كی باورش می‌شد اینجور برف و بارون همه كشور رو بگیره، تو زمستون از این خبرا نبود!

تاكسی به دل شلوغی شهر می‌زد، راننده از چاله چوله‌ها گله می‌كرد و پیرمرد با تكان دادن سر، حرفش را تائید می‌‌كرد.نازنین سرش را تكیه داده بود به شیشه و با هر تكان ماشین سرش تكان می‌خورد، صدای زنگ موبایلش همه را از جا پراند.

- خانم جان! زهره‌مون تركید اول صبحی، یه زنگ آروم‌تر بذار براش!

نازنین فرصت جواب دادن نداشت، گوشی‌اش را گرفت جلوی دهنش و با صدای آرامی گفت:

- تو تاكسی‌ام، نمی‌‌تونم حرف بزنم، پیاده شدم خودم زنگ می‌زنم.

بعد بدون اینكه منتظر جواب از آنطرف خط باشد گوشی را قطع كرد و به راننده كه مردی چاق با سری طاس بود، گفت:

- صدای زنگ گوشی من چشه؟ شما اگه متال نشنیدید، تقصیر منه؟

- متال نشنیدم؟! یعنی چی؟ درست حرف بزن خانم من كه حرف بدی نزدم!

این را با لحن تلخی گفت، معلوم بود عصبانی شده است، نازنین

  راننده دستش را از شیشه بیرون برد و زود كشید تو.

- خیلی سرده! یادم نمی‌‌آد تو این سال‌ها هوا اینجوری شده باشه، خیلی سرده.

- بهش میگن 36!

- 36؟ یعنی چی؟ كد رمزه؟

این را مسعود كه با كیف اداری توی دستش، داد می‌زد كه كارمند شركت یا اداره‌ای است كه این موقع صبح با چشم‌های خواب‌آلود توی تاكسی نشسته است، از پیرمردی كه روی صندلی كنار راننده نشسته بود پرسید، پیرمرد بدون اینكه سرش را برگرداند، گفت:

- حق داری ندونی پسرم! قدیم‌ترها می‌گفتن از 36 باید ترسید! منظورشون این بود كه 36 روز بعد از عید یه سرما میاد، یا بارون یا سیل! امسال 36 اومد، كی باورش می‌شد اینجور برف و بارون همه كشور رو بگیره، تو زمستون از این خبرا نبود!

تاكسی به دل شلوغی شهر می‌زد، راننده از چاله چوله‌ها گله می‌كرد و پیرمرد با تكان دادن سر، حرفش را تائید می‌‌كرد.نازنین سرش را تكیه داده بود به شیشه و با هر تكان ماشین سرش تكان می‌خورد، صدای زنگ موبایلش همه را از جا پراند.

- خانم جان! زهره‌مون تركید اول صبحی، یه زنگ آروم‌تر بذار براش!

نازنین فرصت جواب دادن نداشت، گوشی‌اش را گرفت جلوی دهنش و با صدای آرامی گفت:

- تو تاكسی‌ام، نمی‌‌تونم حرف بزنم، پیاده شدم خودم زنگ می‌زنم.

بعد بدون اینكه منتظر جواب از آنطرف خط باشد گوشی را قطع كرد و به راننده كه مردی چاق با سری طاس بود، گفت:

- صدای زنگ گوشی من چشه؟ شما اگه متال نشنیدید، تقصیر منه؟

- متال نشنیدم؟! یعنی چی؟ درست حرف بزن خانم من كه حرف بدی نزدم!

این را با لحن تلخی گفت، معلوم بود عصبانی شده است، نازنین بی‌‌توجه به او مشغول نوشتن اس‌ام‌اس شد كه مسعود برای رفع سوءتفاهم گفت:

- منظورش موسیقی متاله، یه موسیقی غربیه با جاز زیاد!!

این را با لحن خنده‌داری گفت، نازنین زیر چشمی نگاهش كرد. سی ساله می‌زد، كت و شلوار اتو كشیده،كفش‌های واكس زده، بوی تند ادوكلن و چهره مصمم مسعود انگار حرص او را درآورده بود كه با صدای آرام اما جوری كه بشنود، گفت:

- به شما مربوطه؟!!

مسعود شنید و برای اینكه كم نیاورد ادامه داد.

- بالاخره هر كس یه جوره، میگن از یه بنده خدایی پرسیدن چقدر انگلیسی بلدی؟ گفت: یه كلمه: yes! یعنی نه!! حالا یه سری از این بچه‌های ما هم فرق بین گوشتكوب و گیتار و نمی‌دونن بعد یه جوری با موسیقی غربی حس می‌گیرن انگار می‌دونن چی میگه، ازشون بپرسی خواننده داره چی می‌‌گه، میگن معنیش مهم نیست، مهم اینه كه باهاش حال كنی!

راننده و پیرمرد لبخندی زدند، مسعود سرش را به سمت نازنین چرخاند و مثل كسی كه جنگی را برده باشد، لبخندی روی لبش نشست. نازنین كه انگار تازه از این بازی خوشش آمده بود حس كرد كه این یك جنگ مردانه، زنانه است و حالا كه وسط سه مرد گیر افتاده است نباید بگذارد حق زن‌ها خورده شود برای همین گوشی‌اش را گذاشت داخل كیفش و گفت:

- آره این رو قبول دارم، یه سری از دوستان ما هم هستن كه خیلی دوست دارن تو هر جمعی نشون بدن چقدر اطلاعات دارن، اما خب یه جاهایی قپی آدم نمی‌گیره دیگه، عرض كنم خدمت همون یه سری كه صدای گوشی موبایل من متال نیست و راكه! آقای انیشتین!

«آقای انیشتین» را آرام گفت جوری كه فقط مسعود شنید. پیرمرد سرش را برگرداند و گفت:

- حالا راك باشه یا متال فرقی نداره! اول صبحی اوقات خودتون رو تلخ نكنین، پسرم تو هم بهتره دستات رو ببری بالا بگی تسلیم، اینجوری فایده نداره، با خانوما نمی‌‌شه درافتاد، آخرین مردی كه تو جنگ با یه خانوم برنده شد الان هفت تا كفن پوسونده!

این را گفت و خودش زد زیر خنده، نازنین هم رو به مسعود لبخندی زد و سرش را به نشانه تایید حرفهای پیرمرد تكان داد، مسعود چیزی نگفت، معلوم بود كه حالش حسابی گرفته شده. دست كرد توی جیبش و اسكناس دو هزار تومانی را درآورد و به راننده گفت:

- آقا سر كوچه دومی نگهدارید.

- اونجا خیلی شلوغه نمی‌‌شه پارك كرد، اگه یه خرده برم جلو ایراد نداره؟

- نه مهم نیست، حق با شماست، من محل كارم اینجاست والا خودم هم ماشین دارم، ولی تو عید تقریباً همه بنزینم رو سوزوندم و از اون گذشته پیدا كردن یه جای پارك واسه ماشین اینجا مكافاته، واسه همین با تاكسی میام.

سی، چهل متر بعد از كوچه دوم تاكسی ایستاد و مسعود با گفتن خیلی ممنون از ماشین پیاده شد.

- خانم منشی! لطفا بفرمائید برای من یك فنجان قهوه بیاورند، با شكر!

این را گفت و گوشی را گذاشت و بعد انگار پشیمان شده باشد، دوباره گوشی را برداشت و گفت:

- لطفا خودتون اونجا مدارك افراد رو نگاه كنید، اگر ناقص بود نفرستید تو، من وقت اضافه ندارم خانوم، این آقایی كه چند دقیقه پیش فرستادید تو، ازش پرسیدم كامپیوتر بلدی میگه آره، گفتم می‌‌شه یه متن رو برای من تایپ كنید؟ می‌‌گه در حد روشن، خاموش بلد هستم، حرفه‌ای كه نیستم!!! خانم! بهشون بگو برای استخدام، حتما باید شرایطی كه توی فرم اعلام كردیم رو داشته باشند، خودتون اونجا نقش یه صافی رو بازی كنید.

این را گفت و گوشی را گذاشت، شركت بعد از عید تصمیم داشت چند دفتر تازه در شهر بزند و برای تكمیل كادر، آگهی داده بود، خیلی‌ها با در دست داشتن مدارك آمده بودند.

- بفرمائید تو!

پسرلاغراندامی با احتیاط كامل كه انگار دارد یك جام بلور را جابه جا می‌كند در را باز كرد و آرام وارد اتاق شد.

- سلام آقا! من برای استخدام اومدم.

- بفرمائید بنشینید.

بعد دستش را دراز كرد و پوشه زرد رنگی را از پسر گرفت و مدارك داخلش را نگاه كرد.

- آفرین! تو با این مدرك و معدل چطور تا حالا نتونستی جایی كار پیدا كنی؟ زبان انگلیسی كه می‌دونی، مدارك مختلف كامپیوتر رو هم داری. حالا كار اجرایی هم بلدی؟

پسر خودش را جمع و جور كرد و گفت:

- والا من..... چه جور بگم. خدمت سربازی نرفتم.

- نرفتید؟ عزیزم توی فرم استخدامی نوشتیم كه یكی از شرایط، داشتن كارت پایان خدمت برای آقایونه، متاسفم! پسر جوان چند بار خواهش و تمنا كرد، ولی فایده نداشت.

- ببین ! تا كی می‌خوای فرار كنی؟ یه بار برو خدمت، خودت رو راحت كن، هرجا بری همین مشكل رو داری، شك نكن. متاسفم.

پسر دست از پا درازتر بلند شد و بیرون رفت، هنوز در را پشت سرش نبسته بود، دختر جوانی در را باز كرد و پرید توی اتاق.

- سلام!

هنوز سلام را كامل نگفته بود كه یخ زد، مسعود سرش را بلند كرد، همان دختری كه صبح توی تاكسی با هم كل‌كل كرده بودند با كوله‌پشتی سیاه‌رنگی ایستاده بود دم در مسعود یك لحظه مكث كرد و بعد مثل كسی كه چیزی خاطرش بیاید زد زیرخنده. نازنین همانطور ایستاده بود دم درنمی دانست باید چه كار كند، بیرون برود یا بیاید بنشیند روی صندلی.

- بفرمائید بنشینید خانوم.

این را مسعود با لحنی گفت كه انگار نازنین را نمی‌شناسد، اما نازنین می‌دانست كه ممكن نیست در عرض یك ساعت او چهره‌اش را با آن خنده تمسخرآمیز فراموش كرده باشد، برای همین من و من كردو گفت:

- متشكرم، من ...من ....

- بفرمائید بنشینید خانوم، مگه برای استخدام نیومدید.

- چرا ولی؟!

دو قدم برداشت و روی صندلی نشست، دست كرد توی كیفش و چند برگ لوله شده را درآورد و به طرف مسعود دراز كرد.

- اینا چیه؟ نكنه توی تاكسی با اینا ماش فوت می‌كنی كه بخوره تو گوش مسافرا!

نازنین انگار دهنش قفل شده بود، هزار بار به خودش و بخت بدش لعنت فرستاد، این دیگر نهایت بدشانسی بود، توی دلش گفت خدایا نوكرتم! حتماً باید تو این شهر دوازده میلیونی اول صبح من می‌خوردم به تور این آدم؟

- آره قبول دارم، خیلی خوش شانس نیستی خانم نازنین صدیقی!

این را مسعود گفت، می‌دانست توی دل نازنین چه غوغایی است، بعد بدون اینكه منتظر پاسخی از طرف او باشد، مدارك را نگاه كرد.

- به‌به لیسانس مترجمی زبان هم كه داری، پس می‌دونی yes یعنی نه؟!

این را با خنده گفت. بعد تندتند از او چند سوال به زبان انگلیسی پرسید، و از او خواست یك نامه رسمی به زبان انگلیسی بنویسد.

- قبلا جایی كار كردی؟ مسلط نشون می‌دی.

- بله! یك سال تو یه شركت واردات و صادرات بودم، اونجا هم كارم همین بود، تمام مكاتبات با شركت‌های خارجی با من بود، وقتی مهمون خارجی داشتیم من مترجم بودم، اما شركتمون ورشكسته شد، جنس چینی خیلی وارد شد و خودتون بهتر می‌دونید.

مسعود گفت:

- ما به یك نفر برای ترجمه نیاز داریم، ممكنه به عنوان نماینده شركت هم بفرستیمش برای سفرهای خارجی، الان هم چهار نفر با شرایط شما فرم پر كردن و برای مصاحبه اومدن، سه آقا و یه خانوم دیگه، من عادت ندارم توی كار اداری غلو كنم اما اونها هیچكدام به اندازه تو تسلط نداشتن، ولی یه خوبی كه داشتن این بود كه زنگ موبایلشون خیلی ملایم بود!!!

نازنین چیزی نگفت، سرش را پایین انداخت. بعد به خودش جرات داد و گفت:

- من عذر می‌خوام، ولی شما هم با لحن بدی تو تاكسی گفتید، شاید بهتر بود.... نمی‌دونم، عذر می‌خوام، الان هم مشكلی نیست من می‌تونم برم، بالاخره یك جای دیگه می‌تونم كار پیدا كنم.

مسعود مدارك را گذاشت توی پوشه و گفت:

- اتفاقاً نباید بری، امروز اتفاقی كه برای تو افتاد من رو یاد یه داستان انداخت، وقتی اومدی توی اتاق یاد اون افتادم كه خنده‌ام گرفت.دانشجو بودم رفته بودم تو یه سمینار در مورد مدیریت .توی سمینار آدم‌های مختلفی بودند، من با بغل دستی‌ام دوست شدم، مردی جاافتاده و خوش برخورد بود، در مورد همه چیز حرف زدیم، از استادهای مدیریت گفتیم، از كتاب‌ها و نویسنده‌هاشون گفتیم، من كه حس می‌كردم حسابی طرفم رو تحت تاثیر قرار دادم، نطقم گل كرده بود و هی اظهار فضل می‌كردم، اون آقا پرسید فلان كتاب رو خوندی؟ نظرت چیه؟

اتفاقا من اون كتاب رو خونده بودم برای همین با اعتماد به نفس گفتم:

- بله خوندم! اتفاقا آقای مجلسی نویسنده كتاب رو هم می‌شناسم، از دوستانه!

مرد كه خیلی خوشحال شده بود، گفت: جدی؟ خیلی دوست دارم از نزدیك ببینمش، چه جور آدمیه؟

من هم برای اینكه نشان بدهم خیلی آدم كار درست و قابلی هستم و با نویسنده‌ها رفت و آمد دارم، گفتم:

- توی كتاب خیلی آدم جالبیه ولی خودتون هم می‌دونید كه این جور آدمها چهره دوگانه‌ای دارن! یه چیز می‌نویسن، یه جور دیگه عمل می‌كنن، من ازش خوشم نمی‌‌آد، یعنی چه جور بگم همون بهتر كه از نزدیك نبینیدش، مطمئنم می‌خوره تو ذوقتون!

هر بار كه مرد كنجكاوتر می‌شد من برای اینكه نشون بدهم خیلی با نویسنده كتاب از نزدیك دوستم، حرف‌های بیشتری در موردش می‌زدم، یعنی از خودم می‌بافتم اون هم سرش را تكان می‌داد، تا آخر سمینار كنار هم بودیم و گپ زدیم، وقتی تموم شد و خواستیم از هم خداحافظی كنیم، دست كرد توی جیبش و كارت كوچكی درآورد و گفت:

- كارت رو برنگردون تا وقتی من از اون در بیرون رفتم!

وقتی رفت كارت رو برگردوندم، یخ زدم، دكتر مجلسی بود!!! حالا صبح كه تو اومدی و من خنده‌ام گرفت یاد اون داستان افتادم. اون مرد خیلی بزرگوار بود كه چیزی بهم نگفت، من چشم توی چشمش یك ساعت پشت سر آدمی كه ندیده بودم و نشناخته بودم دروغ به هم بافتم و هزار و یه حرف بد در موردش حرف زدم، خیلی بزرگواری كرد، این رو گفتم كه بدونی دنیا خیلی كوچیكه، خیلی خیلی! حالا نمی‌خوام ادای اون آدم بزرگ رو دربیارم، شركت ما به آدمی با توانایی شما نیاز داره، امیدوارم بتونیم با هم همكاری كنیم، فقط یادت باشه صدای زنگ موبایلت رو.......

نازنین خندید.

 :: لینك ثابت نویسنده : مهدی نظرات و پیشنهادات Comment  

مطالب پیشین

حضور سونگ ایل‌گوك، بازیگر نقش "جومونگ" در ایران
انتی ویروس پانداPanda Internet Security 2010
ویژه نامه ولادت امام زمان
اخبار اتی-2
اخبار اتی -قسمت اول
وی‍ژه نامه شهادت حضرت زینب
پشتیبانی آنلاین و رایگان از اطلاعات وبلاگ شما!
سایت هایی برای ارتباط آنلاین!
10 سرویس رایگان برای ارسال اس ام اس!
با گوگل یک سرویس دهنده ایمیل بسازید!
20 وب سایت ایده آل برای آپلود فایل!
آنلاین اسلاید بسازید!
30GB به فضای هارد خود اضافه کنید!
تبدیل فایل های شما به صفحات وب
ویژه نامه ولادت امام علی


اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
مهدی

آمار بازدیدكنندگان
امروز :
دیروز :
كل :

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :


لینكدونی
سایت بزرگ دزفول
اوا موزیك
سایت شمیم یار
فتوشاب انلاین
آرشیو لینكدونی

ارسال به دوستان
 
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

 

لینك دوستان

صفحه اصلی |  ارتبــــــــــــــاط با ما |  ایمیل |  طراح قالب |  صفحه خانگی



Powered By www.EbrahimOnline.ir | Email:Mr.Eshafiei@gmail.com